شانس
آورده ای که مثل خودم هستی. خونت پشه پسند نیست. مگر اینکه یک پشه از پشت کوه آمده
باشد یا اینکه از گرسنگی در حال فوت باشد که به ما پناه بیاورد و با جرعه ای از خون
ما گلویی تر کند. لابد بعدش هم دل درد گرفته و مُرده و خون خوش از گلویش پایین
نرفته. برعکس خاله که بوی خونش پشه های این محل و آن محل را جمع می کند و می کشاند
به دور رختخوابش و تا صبح برایشان بساط مهمانی و بریز و بپاش می چیند و صبح آبکش
از خواب بلند می شود. هرجا که خاله باشد همه آسوده در خوابند چرا که به خون کس
دیگری تشنه نمی شوند و سراغش نمی روند. انگار پرت شدم از موضوع مادر! داشتم می
گفتم آنقدر که پشه ها نخورده اند ات ندیده بودی چه طور می شود این تجربه ی زندگی.
دیشب یک پشه ی ناشی جوانِ جاهل انگار راه
گم کرده بود و روی تو شام خورده بود. صبح هراسان آمدی با برآمدگی قرمز کوچکی روی
دستت که:
_این
چیه؟
_چیزی
نیست. پشه خورده.
_بابا!
بابا! بیا ببین شب یه پشه محکم خورده بهم!
+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 14:3  توسط مامان
|
نمی
دانم این اواخر مدیر مهد علیرضا چه کار خیری کرده بود که این طور قِسِر در رفت از
مقام غضبِ من! شروع پروژه ای که باید تا آخر تابستان تحویل بدهم تمرکز بالایی می خواهد که الحمدلله
در خانه ی ما به لطف حضورت پیدا نمی شود. تصمیم گرفته بودم از شنبه روزی 2-3 ساعت
بگذارمت مهد علیرضا. چند هفته قبلش با
خودم کلنجار رفته بودم و دست آخر خودم را راضی کرده بودم ولی شنبه که شد از خودم شکست خوردم. به صورت گردت نگاه کردم و لب
خندانت و آن 3 و نیم دندانی که لبخندت را خنده دار کرده اند. نگران غریبی کردنت
نبودم. 2-3 ساعت آن هم با مربی خوب مهد علیرضا و با باقی بچه ها بهت بد نمی گذرد. گفتم حیف از این بچه نیست که مریض شود. سست شدم. نبردمت. گفتم فردا. فردا دوباره از خودم شکست سختی خوردم. گفتم: شب نمی
خوابم و کار می کنم ولی تو را تسلیم ویروس های مهد نمی کنم. ژست مادران فداکار توی
فیلم ها را گرفته بودم. هنوز نیم روز از این تصمیم انقلابی ام نگذشته بود که ویروس
ها خودشان حمله کردند و تو را گروگان گرفتند. مریض شدی بد جور. بی آنکه علتش را
بدانم. گلاب به رویت اسهال و استفراغ به همراه تب بالایی که استامینوفن قادر به کم
کردنش نبود. در یک روز دوبار دکتر بردمت و چهار روز تمام درگیر 24 ساعته ی تو شدم!
شروع پروژه ام خیلی عالی بود. همان طور که تصمیم گرفته بودم شب ها را نخوابیدم ولی
به جای تایپ پروژه تو را توی بغلم می
چرخاندم و پاشویه ات می کردم. اشتهایت صفر
شده بود و اخلاقت زیر صفر. تازه بگذریم که می
ایستادم به شستن لباس ها و فرش و مبل و ... که کثیف می شد تند تند! فکر کنم بس باشد. به حد کافی همه مستفیض
شدند از شرح بیماری ات. بعد از 4 روز هم بیماری را عینا تقدیم علیرضا کردی و
من مهمان شهرستان داشتم برای شام و صبحانه و ناهار فردایش و پدر مبارکم درآمد. ولی
عزیزکم همه ی اینها فراموش می کنم به خاطر آن لحظه ای که شبِ روز مادر دست هایت را
باز کردی طرفم و با حالت استیصال و برای اولین بار گفتی: ماما. بهترین هدیه ای بود
که فرزند یکساله ای می توانست به مادرش بدهد.
پ.ن.:
لابد متوجه شدی که چرا مدیر مهد علیرضا شانس آورده دیگه! اگه اون دو روز رو مهد
رفته بودی....
پ.ن.:
شاید خدا می گه که بیماری دستِ منه، دستِ مهد نیست!
پ.ن.3:
به خدا توکل
قبل از مریضی:

بعد از مریضی

+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 7:35  توسط مامان
|
چند
روز دیگر 11 ماهت تمام می شود و چند روز بغد از تولدت قرار است اگر خدا بخواهد
اولین و تنها پسرخاله ات به دنیا بیاید. رفته بودیم برای نی نیِ خاله وسایل بخریم
و تو و کالسکه و علیرضا را بیرون مغازه پارک کرده بودیم. اول مغازه را برایت تشریح
کنم که نگویی مرا به امان خدا گذاشته بودین و برای دزدها طعمه. نه جانم! مغازه ی
یکی از آشنایان بود. توی طبقه ی سوم پاساژی که پای احد الناسی آنجا نمی رسید.
کارمان طول کشید. چند بار بغلت کردم و مغازه و وسایل رنگ به رنگش را نشانت دادم
ولی غاقبت رهایت کردم توی کالسکه و به کار نی نی خاله سرگرم شدم. تا اینکه صدای
کسی را از دورها شنیدم که: خانم بچه! دویدم بیرون مغازه. تو ِ 11 ماهه را دیدم که
از کالسکه پیاده شده ای و کالسکه را می رانی و از ما دور می شوی!! هم خنده ام
گرفته بود و هم شاخ درآورده بودم!! شنیده بودم _و با جان و دل البته درک کرده ام_
که مردها از خرید خوششان نمی آید ولی مادر شما کمی زود داری از کوره درمی روی ها!
+ نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 5:46  توسط مامان
|
نگفته بودم
که چهارمین دندونت هم داره در می یاد؟
نمی
دیدم هم از خرابی واشر دهنت که جلوی همه ی لباساتو خیس می کنه و از تعدد پوشک های
کثیفت می تونستم بفهمم که دندان دیگری در راه است.
+ نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 17:43  توسط مامان
|
امروز
که 10 ماه و نیم ات است دریبل می کنی توپ هندوانه ای ات را قبل از آنکه راه رفتن
یاد بگیری! یعنی چه طور بگویم. فوتبال باعث پیشرفت زندگی ات شد و راه رفتن را یادت
داد!!
امروز
مثل همیشه دست گرفته بودی به مبل ایستاده بودی و با حسرت به توپت نگاه می کردی که
آن اتفاق افتاد. یعنی آن لحظه ای که دلت را به دریا زدی و دستت را از تکیه گاه
کشیدی و رفتی به سمت توپ. وقتی رسیدی و با پا زدی و رفت جلو بی آنکه بایستی جلوتر
رفتی و تا سه بار این صحنه ی شگفت در برابر چشمان من و خاله تکرار شد. حالا که
هنوز شب نشده تو کاملا راه می روی!! تمام مراحل تکامل در یک روز!!
و
من تمام این ها را مدیون توپ هندوانه ای ات هستم!!
پ.ن: پسرکم در تمام طول زندگی یادت باشد که آن توپ هندوانه ای را خاله نیره برایت خریده بود!!
(با تشکر از کامنت خاله نیره!!)
+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 21:3  توسط مامان
|
آنقدر
سیر تحولات زبانی ات بالاست که از نوشتن جا می مانم! تا همین چند روز پیش فقط کلمه
ی "در، در" را می گفتی، بی آنکه بدانیم منظورت چیست ولی امروز که می
نویسم نزدیک است که زبان باز کنی و خودت نظر بدهی! تا حرف رفتن می شود یا لباس
بیرون می بینی جایی بای بای می کنی و می گویی: "در، در"! این بار به
مصلحت نمی فهمیم چه می گویی! ولی هر چه می کنیم نمی توانیم نفهمیم وقتی که
"بابا" را صدا می زنی آنهم بعد از کلمه ی "اَئو" آنهم وقتی که
تلفنی موبایلی چیزی به گوشَت چسبانده باشی! به علیرضا هم می گویی "دا
دا" ولی اگر تا چند روز دیگر خواندن هم یاد گرفتی واینتر نت و پایت اتفاقی به این وبلاگ رسید از همین جا ازت
خواهش می کنم که این وسط مسط ها یک "مامان" هم بگویی بد نیست ها!
از
طرف یک مادرِ دماغ سوخته ی سیاهی لشگر!
+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 21:2  توسط مامان
|
تو الان این شکلی هستی مادر!

+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 21:18  توسط مامان
|
عليرضايم
ديگر گذشت زماني که وقتي باباها مي رفتند سفر براي بچه هايشان نخود و کشکش
سوغاتي مي آوردند. (رجوع شود به شعر عموزنجيرباف!) اين روزها باباي شما هرچيزي هم
که برايت بياورد از آدم آهني پليسي که ماشين هم مي شود تا لباس، آنقدر خوشحالت نمي
کند که اگر بگويد سري جديد “Angry bird” را روي موبايلش دانلود کرده است يا اينکه يک نرم
افزار نقاشي براي تو بر روي موبايلش خريده است! به فکر اينم که وقتي مادربزرگم مي
پرسد که عليرضا چه چيزي را بيش تر از همه دوست دارد چه طور برايش توضيح بدهم اين
ها را! بگويم نرم افزار موبايل دوست دارد؟! چه تصويري از اين کلمات توي ذهنش مي
آيد. حالا مادر بزرگ پير من که موبايل را مي شناسد و حتي خودش هم يکي دارد. (هرچند
فقط بلد است دکمه ي سبز و قرمزش را فشار دهد!) ولي اگر بخواهي اين سوغاتي هاي نسل
جديد را به سراينده ي شعر عمو زنجير باف توضيح دهي يک شعر خواهد گفت بابت ديوانگي
جنابعالي! براي همين است که به مادربزرگ مي گويم که "اسمارتيز"، تو را
بيش تر از همه خوشحال مي کند آنهم براي اينکه من هرگز براي تو از اين هله هوله ها
نمي خرم و نخواهم خريد و هرچه باشد به نخود کشمش نزديک تر است!
پ.ن.: اين را هم مي نويسم براي اينکه يادت نرود. در تمام مدتي که ما تبريز نمي
رويم مامان بزرگم هربار که مي رود بيرون برايت چيزي مي خرد تا هربار که تبريز مي
رويم و مي روي پايين بدهد دستت. به روايتي مي گويند مامان بزرگ گاهي فقط براي
اينکه براي تو چيزي بخرد بيرون مي رود. گفتم که فردا بداني تو عزيز دردانه ي دو
نسل مادر بزرگ بوده اي!
+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 7:43  توسط مامان
|
حسینِ نوپای من
درست
10 ماهه هستی که می ایستی و چند قدم می آیی. منتها فقط وقتی که طرفِ حسابت، من
باشم. فقط وقتی که دست های من باز شده باشد برای گرفتنت. جز من انگار به کس دیگری
اعتماد نمی کنی فرزند. یا اینکه شاید جز من کسِ دیگری برایت انگیزه نمی شود آنقدر که خودت را جدا کنی از
زمین و در آغوشش رها کنی. راستی وقتی که یادم می افتد خدا به من مهربانتر از مادر
است دست هایش همیشه برای به آغوش کشیدنم
باز است شرم می کنم از دفعاتی که به غیر او اعتماد کرده ام و از انگیزه هایی که جز
رسیدن به او، مرا وادار به رفتن کرده اند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 4:48  توسط مامان
|
پسرانم
هرچند
که این ساعت ها که دارد سال 91 می شود بابا همراهمان نیست ولی تنها هم نیستیم. آمده
ایم بهشت زهرا. قطعه شهدا. تا هم آنهایی را که هر سال لحظه تحویل بابا ندارند را
ببینیم و هم سهمیه ی برکت و رزقِ سال جدیدمان را از دست زنده تر از ماهایی که که پیش خدا روزی
می خورند، بگیریم. حتما دستشان برکت دارد.
شما را کنار قبر شهید تهرانی مقدم نشانده ام تا
کمی از بلندی طبعش و منش الهی اش به شما بمالد و من هم به برکت معصومیت شما چیزی
دستم بیاید. آخر می دانید شهید تهرانی مقدم کشف تازه ی من است. اینک ماه هاست که
روزم را با خواندن خاطراتش شروع می کنم و روزهاست که به او فکر می کنم. راستش را
بخواهید و بین خودمان بماند شما را آورده ام اینجا که به او بگویم دوست دارم دو پسرم مثل تو شوند و راه تو را بروند و مثل تو شهید
شوند. حسینم! علیرضایم! نمی دانم وقتی این نامه را می خوانید چند ساله هستید و چه
می کنید. فقط بدانید که شهید زنده است. حرفهایمان را می شنود و کارهایمان را می
بیند. آبروی مادرتان را که پیشش نمی برید؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 16:52  توسط مامان
|